افسونگرِامواج

افسونگرِامواج

رو به زوال...

این خیلی بده، که آدم یکی رو خیلی بخواد. بعد طرف بره، بیاد، هی آدمو بگاد."

رفتی و چیزی که باعث می شود به آدم ها سخت بگیرم تنهایی ست. من از تنهایی به خاطر تو می ترسم. هربار که رو به روی شیشه های خشک شویی محله می ایستم، تنهایی اویزان از گوش هایم، چمپاتمه زده در نگاهم و پیچیده شده در ناف شکمم واضح تر از هر عضو دیگر بدنم منعکس می شود. تنهایی من در سوزش ادرار، در درد پریودی، در بی تاب شدن از وزن سنگین فک پایینی و بی رمق شدن چشم ها. در استرس نحوه ی استفاده از توالت فرنگی و نوشتن فیش بانکی و پیام دادن به استاد مورد علاقه م. از تنهایی کشیدن می ترسم. تنم احساس تنهایی می کند. حالا که تاثیر انتزاعی هیچ کدام از تصویر های آن تصویر گرهایی نیستم که سوژه هایشان دست هایی بلند برای توانایی در آغوش گرفتن خودشان را دارند، خواسته ی یک آغوش معمولی برایم خود تنهایی ست. تنهایی م در نیاز به مهربانی و نوازش است . از تنهایی های بزرگ و طولانی که به مرور برای ورود آدم ها به درونت مرز و ممنوعیت مشخصی می سازد می ترسم. هربار که قسمت هایی از تنهایی را در پیاده روی های عصر های زوج، پشت سرم جا می گذارم، دلم تاب نمی آورد و موقع برگشت دوباره تک تکشان را جمع می کنم و به کنج اتاق بر می گردانم. به زیر پتو. برشان می گردانم در دستشویی های چهل و پنج دقیقه ای شب های سخت. شب های سخت و تنهایی مرا می ترسانند. تنهایی که هیچ وقت انقدر جدی خودش را در زندگی ام پخش و پلا نکرده بود. تنهایی من در اسنپ های قبل از هفت عصر، از خانه تا تئاتر شهر تبریز، تنها بلیط خریدن و تنها نشستن روی آن صندلی ها  ، غم کهنه ی یک زن چهل ساله در هزار سال پیش را روی دلم می نشاند . مرا از آدم ها زده می کند که مجبورم تنهایی غم های کهنه را تحمل کنم. تنهایی در ضعف، بعد از ترک شدن و بدتر از همه ی این ها، از خودت تنها شدن آنقدر زخم می زند که تو مدام فکر میکنی پس چرا بقیه هیچ کاری نمی کنند؟ پس چرا کسانی که زخم ها را کشیده اند برای درک تو سراغت نمی آیند؟ چرا مجبوری در تنهایی هایت تا این اندازه تنها باشی؟ 

بی پاسخی و تنهایی سخت گیری می آورد. من از تنهایی می ترسم. من هربار در پیاده روی های روزهای زوج تکه های تنهایی را در خیابان دور می ریزم و سعی می کنم فراموش کنم اما دلم تاب نمی آورد. می ترسم این تنهایی آنقدر بزرگ و طولانی شود که اگر روزی دوباره برگشتی، آنقدر و آنقدر و آنقدر سخت گیر شده باشم که پشت آن مرز مشخص کنار بقیه نگهت دارم. و تنهایی با من کاری کرده باشد که دیگر بیشتر از خودم به تو فکر نکنم...



کپی شده از وب :ymoon.blog.ir

(:

  • Pary darya