افسونگرِامواج

افسونگرِامواج

رو به زوال...

غم ها برروی تنم راه میروندوجای جای بدنم را مک میزنند ،نیش تیزشان که دراعماق روحم فرومیرود جایی میان قلبم تیرمیکشد..

گوش هایم ازسنگینی بارغم هاسوت میکشند و غمی از  لا به لای انگشت های پایم خودش را به گلویم میرساند و خِـرم را میگیردُ هی خودش را به غده های چرکین بغض هایم می مالد و دستانم گلویم را چنگ میزنند و بدنم در خود میپیچید.

غم ها غده های سرطانی میشوند و بند بند وجودم را میخورند و کف میزنند نیش میزنند کل میکشند و اژیربغض هایم را روشن میکنند و این بارچشم هایم سونامی میکنند و موج هایشان برسواحل لب هایم خنجرمیکشد

  • Pary darya