افسونگرِامواج

افسونگرِامواج

رو به زوال...

به اغوشش میکشم..خودم را میگویم..اخر میدانید این روزها بیش از پیش دوستش دارم..انقدر طفلکی شده است که هرکه از راه میرسد خنجر زهر الودش را میان قلبش فرو میکند و میگذارد میرود..زهرتمام بدنش را میگرد و هی در خود جمع میشود و میلرزد و هق هقش را درون دستان سردش خالی میکند..طفلکی تراز همیشه  زانوهایش را به اغوش میکشد و دلش میخواد تمام ادمهارا عوق بزند از تمام ادمها فرارکند، حافظه اش را از تمام ادمها پاک کند جایی برود تا کسی نباشد تا اذیتش نکنند تا کارد را به استخوانش نرسانند..ولی هرچه بیشتر تلاش میکند زهر ادمها بیشتر در وجودش رخنه میکند..نمیدانم نمیدانم کجای کار را کج میرود که ته همه چی دل شکسته اش میان دستانش میماند و قلبی که از خنجرهای ادمها تکه تکه شده است..نمیدانم قراراست تا کجا دوام بیاورد و اشک بریزد و دم نزند نمیدانم تا کجا قلبش گنجایش زهر را دارد..نمیدانم چقدر میتواند تاب بیاورد زیر تیغ ادمها..ولی میدانم روزی میرسد که از سنگ شود انقدر ازسنگ که بدنش با زهر انس بگیرد با بدی جان بگیرد و بتواند تمام ادمهارا عوق بزند..بتواند از خودش هم نیزفرار کند..شایدهم مثل همیشه محاسباتش بهم بریزد و در میان خون ها و اشک هایش جان بدهد..

  • Pary darya