افسونگرِامواج

افسونگرِامواج




شیطانی در وجود من زندگی میکند،شیطانی از جنس اب های خروشانِ دریا و به تیرگی ابرهای سیاهِ اسمانِ زندگی ام.
شیطانی به رنگ افسون، و اوکسی است که جادو میکند با گیسوانش تمامِ امواج را:
پَــــــرے دریـــــــــا!

میدانی این روزها غمی عظیم روی دلم سنگینی میکند

انقدر حجم غم و اندوهم عظیم است که هر لحظه چیزی درون وجودم تکرارشود و من حقیرتر ازهمیشه گوشه ای بشینم و نگاه بی روحم را درون چشم های زشت دخترک در ایینه بندازم و او موهایش را شانه کند و من هی با چشم هایم به صورتش پوزخند بزنم و دهن کجی کنم..

حرفم را ادامه نمیدهم نگاهش میکنم که چیزی از حرف هایم نمیفهمد و با تعجب به ترشحات مغز من گوش میدهد شایدهم فکرمیکند داشتم بلند بلند فکر میکردم ولی نه تنها او بلکه هیچکس نمیفهمد انقدر درون خودم ریخته ام که مثل اتشفشان درونم زنده شده اند و روحم را به بازی گرفته اند.

با حرص نگاهش میکنم که سرش را به معنای تفهیم تکان میدهد و میگوید چه شده است؟

با حرص پایم را روی زمین میکوبم و در دل او را کنار بقیه ادمها میگذارم.

لبانم کش می ایند و میگویم هیچ..

اوهم برای ارضای کنجکاوی اش هی تلاش میکند و جمله مسخره چه چیزی شده است را بر زبان می اورد.

و من از او بیشترکلافه میشوم از کلافگی زیاد چشم هایم پر از اشک میشود که با تعجب بیشتری میگوید: چه شده است؟ گریه ام شدید تر میشود و او بی حرکت با دست هایی که در هوا خشک شده اند مرا نگاه میکند..میدانید از ادمهایی که حرفایت را نمیفهمند و درون حرف هایت دنبال اتفاقی از زندگی ات هستند تا با ان برایت هم دردی کنند یا ثابت کنند از توبدبخت ترند یا دلسوزی کنند بدم می اید..از ادمهایی که به عمق حرف هایت توجه نمیکنند و دوست دارند کنجکاوی خودشان را ارضا کنند بدم می اید..ولی بدون گفتن این حرف ها با جیغ بلندی میگویم: ولم کن..

گوشه ای مینشینم و پاهایم را به اغوش میگیریم و فکر میکنم چقد این روزها تحمل ادمها گاها برایم سخت میشود اینکه سرکلاس مجبورباشم وز وز صدای جیغ و دخترانه ای را زیر گوشم تحمل کنم سخت است..اینکه سرسفره حرف های پدر را بشنوم برایم سخت است..اینکه درون مجازی حرف های چرت چند نفر را گوش کنم برایم سخت است.. انگار ادمها روی مغزم راه می روند و من هم نمیتوانم پاهایشان را قلم کنم برایم درد اورست..اینکه هر روز به چند نفرشان میگویم:روی مغزم داری راه میروی بدون اینکه فکر من باشد سریع خودش را چس میکند وناراحت میشود بدم می اید اذیتم میکند ادمها ازارم میدهند من هم انهارا ازار میدهم اذیت میکنم ..کاش میشد من و ادمها دست از سرهم برداریم و انگار از اول مایی در زندگی هم نبوده است..این ادمهارا نمیتوانم حذف کنم این نتوانستن از ناتوانی است که دوستشان دارم ولی حوصله هیچکدامشان را ندارم و دوست دارم پشت به همه ادمها دور ترین نقطه دنیا تک تنها بنشینم و هیچ یک از دوست داشتنی هایم را کنارم نداشته باشم..

از ادمها به ستوه امده ام از دردهای درونم به ستوه امده ام از نگفتنی هایم به ستوه امده ام..این روزها با عجز و ناتوانی به ادمها برمیگردم و میگویم: کمی حوالی من مهربانتر باشید 

ولی انها حتی غم درون چشم هایم را نمیبینند من چطور از انها توقع مهربانی دارم؟

از اینکه دستم به قلم برود هم خسته ام از اینکه چندتا واڗه را پشت سرهم ردیف کنم و اخر سر کسی بگوید:اه چه زیبا..یا دیگری بگوید:میفهمم..از این حرف های مسخره هم خسته شده ام..

نمیدانم دلم چه میخواهد ..دل بهانه گیرم که این روزها هی سرکوبش میکنم چه میخواهد..ولی حس میکنم کلبه ای وسط جنگل مرا بس باشد

  • Pary darya

نظرات (۴)

اولین نکته اینه که چشمای دخترک همیشه قشنگه.
ثانیا تنهایی واسه آدمای دلشکسته خوب نیست با آدمایی که دوسشون دارن باشن بهتر زودتر همه چیز رو فراموش می کنن
سکوت میکنم کِ این سکوت منطقی ترِ :l
کاش یک سفر بری. اونم از نوع دوستانه یا حتی با یک جمع غریبه. در نهایت اگرم نشد سفر خانوادگی. ولی خب در کل سفر برو. خلوت هایی به دست می آری از جنس همون کلبه ای وسط جنگل...
یک بارانی هم ببار روی سقف کلبه مثلا

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">