افسونگرِامواج

افسونگرِامواج

رو به زوال...


احتمالا مدت ها بعد در کافه ای در مرکز شهر یکدیگر را ببینیم و چند لحظه نگاهمان در هم گره بخورد و چشم هایمان پر شود و کم غم روی دلمان سنگینی کند.و کمی هم دلتنگی روزهای خوب سراغمان می ایدو کمی هم پر میشویم از بغض های غم الود..

بعد هر دو به خود می اییم وزیرلبی سلامی میکنیم شایدهم یکدیگر را در بغل هم فشار دهیم و که بغضمان سنگین ترشود ..نمیدانم شایدهم اگر قسمتی غبارگرفته از خاطراتمان هنوز در ذهنمان حک شده باشد بوسه ای هم روانه ی گونه های یکدیگر کنیم..

احتمالا دور ترین میز کافه را انتخاب میکنیم و از ادمهای جدید زندگی مان حرف میزنیم و هر چند لحظه یکباروسط حرف هم میپریم و میگویم:فلانی کیست؟

و باز شرح حال خود را ادامه میدهیم..

ان روز دیگر نه من این بچه ی احمق این روزهایم هستم و نه تو ادم غمگین این روزهایت هستی..

ان روز بزرگ شده ایم هم من هم تو..ان روز انقدر درد های زندگی را بدون هم تحمل کرده ایم که بودنمان تعجب انگیز باشد هم من و هم تو..ان روز دیگر خرده نمیگیریم دیگر غربه جان هم نمیزنیم دیگر مهم نیست چندتا یکدیگر را دوست داریم دیگر برایمان مهم نیست دلشوره ی شب هایمان کجاست و چه میکند..شاید مرده و زنده مان هم برای هم مهم نباشد دیگر..

ان روز فقط ارزوی تمام ساعت های ۰۰:۰زندگی مان بر اورده شده است و ما در سکوت فقط به چشمان پر حرف هم نگاه میکنیم و گاه نگاه میگیریم تا نبینیم چشم هایی که چه شب ها در میان ساعت های ۰۰:۰۰از غم دوریمان پر شدند.. 

ان روز دریا دریاموج میان منو تو تلاطم میکند و فاصله ای به اندازه تمام اقیانوس ها می اندازد که هر کدام پس از دیدار سیگار به دست در بالکن خانه مان ایستاده ایم و فقط برای چند لحظه صدای دوستت دارم هایمان در گوش هم زنگ میخورد نمیدانم نمیدانم..

+ساعت 2:31دیشب..

+برای او..

  • Pary darya