افسونگرِامواج

افسونگرِامواج

رو به زوال...


تنِ لشم را در گوشه ای از اتاق پهن کرده ام و گذر عمر را در مورچه ها میبینم و یک چیزی مرا از پشت بغل کرده است نمیدانم شاید هم من اورا از پشت بغل کرده ام مهم ان است که ما هم را بغل کرده ایم.

اینکه میگویم یک چیز از چیز دقیقا منظورم افسردگیست البته افسردگی من با شماها فرق میکند من افسرده میشوم نه لاغرمیشوم نه غمباد میگیرم و نه حتی کم حرف میشوم و هیچ کدام از این سوسول بازی هارا ندارم.


حتما میگویید پس چطور افسرده میشوم؟ خب میشوم دیگر شما به این کاری نداشته باشید.


چند روز پیش که دکتر را دیدم اوهم با مسخرگی گفت:بهت نمیاد افسرده باشی


من هم گفتم:نکه به شما میاد دکترباشی؟


خب درست است افسردگی مرا بغل میکند ولی دلیل نمیشود لال شوم و جواب دکتر را ندهم  البته دوست ندارم دکتر صدایش کنم وقتی میگویم دکتر حس میکنم روانی هستم. حتما با خودتان میگویید مگر نیستی؟


من هم با خودم میگوییم:اصلا به شما چه؟


خب مشاهده کردید دوران افسردگی مرا؟ کلا من در این دوران اگر حس های درونی که در هم خورد و خاکشیرم میکنند را در نظر نگیریم دوران جالب و فانی میشود برایم ولی خب مگر میشود حس هایی که مرا در هم میکُشند را در نظر نگزفت؟ 

اگر دکتر در دوران افسردگی به جای قرص و روان دزمانی کوفت زهرمار کمی سرِ تنم را جدا میکرد حال بهتری داشتم سرم را میگویم همینکه داخلش پر از چرت پرت است البته بازهم دارم زر میزنم سرِ تنم پر از چرت پرت نیست سر خودم پر از چرت پرت است که این یکم توضیحش سخت است که سر خودم با سر تنم چه فرقی میکند،که من علاقه ای ندارم به شما توضبح دهم که اگر بگویم چرت پرت های داخل مغزتان در هم میخورند و شماهم که مانند من یک دکتر ندارید که به جای خوب کردنتان بیشتر این چرت پرت هارا در هم بزند البته زر میزنم بازهم.دکتر انقدر ها هم ادم چرت و مسخره ای نیست فقط خواستم در لفافه از خودم تعریف کنم که بدون کمک های دکتر خوب میشوم خلاصه تا این دوره افسردگی تمام شود هم شما و هم دکتر باید به تر زدن هایم گوش دهید.

  • Pary darya