افسونگرِامواج

افسونگرِامواج




شیطانی در وجود من زندگی میکند،شیطانی از جنس اب های خروشانِ دریا و به تیرگی ابرهای سیاهِ اسمانِ زندگی ام.
شیطانی به رنگ افسون، و اوکسی است که جادو میکند با گیسوانش تمامِ امواج را:
پَــــــرے دریـــــــــا!

موهای مشکی ام را دور انگشت اشاره ام پیچ میدهم و با ضرب روی میز میزنم.

صدای خنده اش که بلند میشود با کنجکاوی نگاهم مات لبخندش میشود متوجه نگاه خیره ام که میشود دستانش را روی دهانش میگذارد و باز میخندد.

عینک ته استکانی بدون نمره ام را که فقط برای زیبایی میزنم روی چشمانم جابه جا میکنم که با دیدن حرکتم خنده اش شدید تر میشود و میزهای دور اطراف توجه شان به سمت ما جلب میشود.

دستم را زیر چانه ام میزنم و میگویم:چقدر شبیه او هستی...

با تعجب ابروهایش را بالا میپراند که با نگاه خیره ام میگویم: خنده هایت...

کم کم لبخندش محو میشود و من بی توجه به او فقط یک لبخند چند ثانیه ای را در ذهنم ریپلای میکنم به خودم که می ایم میبینم نه تنها لبخندش، بلکه خودش هم محو شده است....

  • Pary darya