افسونگرِامواج

افسونگرِامواج

رو به زوال...

حال که رو به رویم نشسته است  و مانند ابر بهار اشک میریزد من برای اولین بار خودم را نفرین میکنم که چرا هیچوقت به او نزدیک نبوده ام تا بتوانم اشک هایش را در شوری اشک های خودم بشویم و او را محکم در بغل بگیرم....صدایش در گوشم زنگ میخورد که با فریاد میگفت: چیکارت کردم اینقد تنفر ازم تو چشات موج میزنه؟ و او هیچوقت نمیفهمد جان من است....


  • Pary darya