افسونگرِامواج

افسونگرِامواج

رو به زوال...

چند روزیست دارم فرار میکنم از دختری که شکل من است.البته شایدهم خودِ من باشد نمیدانم شایدهم میدانم ولی نمیخواهم قبول کنم ان دختری که شکل من است من هستم. دوست دارم این واقعیت را نپذیرم و هی میگویم نه تو ان نیستی دماغش را ببین؟از توبهتراست و باز میبینم انگار من است خودِ من.

هرجا که خودم هستم نمیروم خودی که میگویم عجیب شکل ارزوهایم است و من هرجا که خودم دارد ارزوهایم را به حقیقت تبدیل میکند از انجا فرار میکنم اخه میدانید در من یک چاله عظیم است از ارزوهای دفن شده و هر چند وقت یکبار داخل چاله میوفتم و تا نفسم به بند نیاید کسی دست کمکی به سویم دراز نمیکند.

حال که خودم امده است و قصد دارد چاله ارزوهایم را عمیقتر کند تا همین نیم منی را که مانده است در ان دفن کند و من در جنگ با خودم هستم و میخواهم او را در نطفه خفه کنم و خود هم با دستانِ زشتش که شبیه من است چاله را عمیق تر میکند...

در این گیر دار تنها چیزی که دارم به ان یقین پیدا میکنم این است که من خودم نیستم ولی "خود" عجیب "من"است.

  • Pary darya