افسونگرِامواج

افسونگرِامواج

رو به زوال...


اسلحه را روی پیشانی اش میگذارم و با بی رحمی شلیک میکنم. او مرا با خون های ابی اش که از انگشت اشاره ام روان است میبلعد و درون خود جای میدهدـ.

فقط نمیدانم چرا هنوز که انگشت اشاره ام را میمکم مزه خون های تلخش زیر دندانم می اید!مگر او را نکشتم؟


  • Pary darya