افسونگرِامواج

افسونگرِامواج

رو به زوال...




وسط جنگلی از خیال ایستاده ام وصدای زوزه کشیدن ارزوهای دفن شده ام لرزه به تن درختان رویاهایم میاندازد


درختان از وسط شکاف برداشته اند و میخواهند جسم بی جانم را در خود حل کنند.

ومن همانطور ک اخرین نفس هایم را در میان مرداب خیال تو تنفس میکنم فریادی به ژرفای غم از دست دادند میکشم که ناگهان...

از رویا بیرون می ایم و چشمانت اولین چیزیست که در مقابلم نقش میبند‌د انگار این است عاقبت رویای تو!


  • Pary darya