افسونگرِامواج

افسونگرِامواج




شیطانی در وجود من زندگی میکند،شیطانی از جنس اب های خروشانِ دریا و به تیرگی ابرهای سیاهِ اسمانِ زندگی ام.
شیطانی به رنگ افسون، و اوکسی است که جادو میکند با گیسوانش تمامِ امواج را:
پَــــــرے دریـــــــــا!

جلوی اینه قدی می ایستم و قیافه ام را کج کوله میکنم اتو مورا روی میز میگذارم که یک دسته تارموی فر سر میخورد روی صورتم کلافه تر نگاهی به اینه می اندازم ، این قسمت از حرف هایم را فقط یک فرفری میتواند درک کند به داخل اینه باز شکلک در می اورم و میگویم: من الان بسیار در نفهمی به سر میبرم اینکه میگویم نفهمی نکه نفهمم ها نه میفهمم ولی نمیخواهم بفهمم مثلا حالکه میفهمم تو حرف های مرا نمیفهمی ولی من باز نمیخواهم بفهمم که تونمیفهمی!
کمی به اینه دقت میکنم به چشم هایش به عروسک بالای اینه نگاه میکنم یک باباقوری است که با چشم های در امده زل زده است در چشم هایم سوالی نگاهش میکنم و میگویم:ولی خب تومیفهمی انگار...
چرخی درون اتاق میزنم نگاهم روی پیراهن گلِ گشادم ثابت میماند خوب است میشود درونش شنا کرد و تا روی زانوهارا میپوشاند که دیگر نیازی به ان شلوارهای مسخره نباشد...اگرشما دختر دارید از من به شما نصیحت یک روز کامل در خانه تنهایش بگذارید تا فارغ از دنیا انطور میخواهد بگردد اولین بار است که میگویم کاش شب راهم نیاییند که با همین اسودگی بتوانم بگردمـ....همانطور که از با دیوار حرف میزدم.(اگر چند روز با من کسی زندگی کند این کارهایم دیگر برایش دیوانگی به حساب نمیاید) پاهای اویزانم را نیز تکان میدادم رو به دیوار میگفتم:خب میدانی اگر چند وقت دیگر امدم زار زار گریه کردم تو بیا بزن در گوش من اصلا بیا مرا بکش و بگو تمام اینها از گشادی استـ...دوباره نگاهی به اینه کردم و به دختری که در اینه نمایان شده بود میگفتم:اخر ادم اینقدر تنبل؟ اینقدر خل؟اینقدر مشنگ؟
حس کردم عروسک روی دیوارپوزخند به لب نگاهم میکند ،یک چیز میگویم بین خودمان بماند من واقعا گاهی حس میکنم عروسک چشمانش تغیرحالت میدهد رویم را از عروسک برگرداندم او را اصلا دوست ندارم خوب نیست انگار در نگاهش تحقیرخاصی موج میزند چشمانم را ریزکردم و نگاهی به نوشته های دیوار انداختم خیلی خوب است اینجا اصلا انگار از تمام دنیا فارغی هر چرت پرتی که بخواهی میتوانی روی دیوار بنویسی نگاهم روی یک جمله ثابت ماند: من دلم پریو میخواد من دلم پریو میخواد  ادامه اش یک دست خط دیگر نوشته بود امیر تورو نمیخواد امیر تورو نمیخواد،،،داشتم به این فکر میکردم منکه هر هفته میخوانم اینهارا چرا این را ندیده ام؟ کمی حالم گرفته شد خب میدانید من هر هفته که چرت پرت هارا میخوانم به قسمت های فانش که میرسم سرم را برمیگردانم و میروم غرولند هایم را باز میخوانم و اشک میریزم و فحش کشی میکنم مسبب حال های بدم را! حالکه نگاهم به ان دست خط افتاد حس کردم دارم بزرگ نمایی میکنم درد هارا انقدر بزرگ که انگار دچار یک خود افسردگی پنداری شده ام و نمیخواهم ببینم روزهای شادم را ادم هایی که حتی یواشکی روی دیواراتاقم چیزی مینویسند تا من یک لحظه لبخند روی لب هایم شکل بگیرد به اینه گفتم:خب بیا یک کاری کنیم من هر روز  که شاد بودم می ایم یک خش روی تو میاندازم و روزی که پر از خش شدی به خودم قول میدهم دیگر نه ظاهر مهم باشد برایم نه غم های موقتی قول قول که شاد باشم!
+میرود اولین خش را روی اینه بی اندازد!
  • Pary darya

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.