افسونگرِامواج

افسونگرِامواج




شیطانی در وجود من زندگی میکند،شیطانی از جنس اب های خروشانِ دریا و به تیرگی ابرهای سیاهِ اسمانِ زندگی ام.
شیطانی به رنگ افسون، و اوکسی است که جادو میکند با گیسوانش تمامِ امواج را:
پَــــــرے دریـــــــــا!

نگاهم مات دستانش بود که با تبحر ورق هارا بر میزد.استرس عجیبی به جانم افتاده بود.نگاهم را زوم کردم در سیاهی اطراف اتاق و سعی میکردم به هرچیزی نگاه کنم جز اخم های درهمش...شرط سنگینی بود قمار روی تمام زندگی ام...درست است هیچ ادم عاقلی این کار را نمیکند تا مثل خر در گل گیرنکند ولی خب حساب من با تمام کائنات جداست من تنها چیزی که نیستم "عاقل" است...ازسکوتی که حکم فرما شد دانستم وقت بازییست سعی کردم لرزش دستانم را با قورت دادن اب دهانم کم کنم نفس عمیقی کشیدم و مستقیم زل زدم در چشم هایش و ورق هارا برداشتم...تجربه نشان داده بود بدش می امد کسی مستقیم در چشم هایش زل بزند در پشت ظاهر ارامش انگار طوفانی برپامیشود...یادم است روبرت همیشه میگفت: بیشتر از ورق ها حواست را جمع رقیبت کن در چهره او بازی کن پشت هرظاهر ارامی صوفانی عظیم برپاست. بایاد اوری حرفش داغ دلم تازه شد، اخ کجایی روبرت؟ حواسم را متمرکزبازی کردم کلافگی را از تک تک حرکاتش میشد فهمید سیگارهای پی در پی، تکان دادن عصبی پاهایش و پریدن پلک هایش...نگاهی دیگربه ورق ها انداختم انقدرهاهم وضع بدنبودنوبت من بود برگی را که از قبل در ذهنم تایید کرده بودم وسط انداختم پریدن مجدد پلکش ،کمی خیالم را اسوده ترکرد.سرش را که بالا اورد حقه اش را فهمیدم بازهم اخم هایی که لرزه میانداخت به بند بند وجودم کاش کمی دلم ارام میگرفت. کاری از دستم بر نمی امد نفس های عمیق پی در پی کشیدم حس میکردم اکسیژن کم اورده ام حس میکردم تمام دودهای سیگارش وارد حلقم میشود...لحظه به لحظه فضای تاریک کافه را دودها بیشتر فرا میگرفتند حال نوبت او بود برگ بیندازد نگاهی به ورق ها میکرد ونگاهی به چشمان من که از دود غلیظ سیگارش قرمز شده بودند. بلاخره دست از دودلی کشید و ورق را روی میز زد با دیدن ورقش به طورخودکار ابرویم بالاپرید و پوزخندی گوشه لبم نشست با دیدن حالتم با حرص سیگارش را خاموش کرد.دوست داشتم سیگاری از پاکت بیرون بکشم و گوشه لبم بگذارم تا طلاتم درونم را گرمای سیگار ارام کند، دست چرخید و نگاه همه روی من قفل شده بود نگاهم روی برگ هایی بود که روی میز افتاده بودند سرم را بالا اوردم و در چشم هایش خیره شدم بازهم دود سیگار بود که چشم های مشکی اش را قاب میگرفت، هرلحظه استرس شدیدتری وجودم را فرامیگرفت میدانستم اگر برگه اس را بزنم زمین قطعا برنده خواهم شد نگاه پر فروغش دیگر غرور نداشت انگار دستم را بهتراز خودم حفظ بود سرگیجه امانم را بریده بود چشم هایش برایم تکرارمیشدند و اخم هایش در مغزم رژه میرفتند برگه اس را عوض کردم و برگه دیگری را روی میز پرت کردم همه با تعجب نگاهی به یکدیگر میانداختند حس کردم زیرگرمای نگاهشان دیگرتاب نمی اورم بازی تمام شده بود و دین و دنیایم را برای عشق باخته بودم ازجایم که بلندشدم سرم گیج رفت و روی زمین افتادم حس کردم در حجمی از گرما فرو رفتم کمی چشمانم را بازترکردم تا بهتر بتوانم ببینمش به سختی کمی اکسیژن وارد ریه هایم کردم و گفتم:من زندگی ام را برای عشق باختم نه قمار...نگاه طوفانی اش را از چشم هایم گرفت و گفت:عشق ،قمارزندگیست وقتی عاشق میشوی بایدیاقیدزندگی ات را بزنی یا عشق را، و تو انگارعاقلانه تصمیم نگرفتی هیچ تعهدی برای عاشقی نیست.

لبخندی به شیرینی چشم هایش زدم و گفتم:هیچ تعهدی برای عشق نیست، من همین لحظه را درمیان گرمای اغوشت که عاشقم مرا بس است،مگر یک عاشق چه میخواهد از دنیا؟ سپس ارام چشمانم را روی هم گذاشتم....!


  • Pary darya