افسونگرِامواج

افسونگرِامواج

رو به زوال...

این هاهمه کم لطفی دنیاست عزیز..این شهرمرا باتونمیخواست عزیز..دیوانه ام از دست خودم سیر شدم باهرکس هم نام تودرگیرشدم ای تف ب جهان تا ابد غم بودن ای مرگ براین ساعت بی هم بودن یادش همه جاهست خودش نوش شما ای ننگ بر مرگ بر اغوش شما شمشیر بران دستی که برگردنش است لعنت به تنی که در کنار تنش است..

-من زیستنم قصه مردم شده است..یک "تـو" وسط زندگی ام گم شده است..
  • Pary darya

وقتی اتفاقی میوفته میشینم کلاف بدبختیامو خودم میبافم و واسه هر گره ای که میزنم کلی اشک میریزم بعد که کلاف بدبختیای خیالیمو بافتم وکلی اشک پاش ریختم  ته لیست مورد علاقه هام مینویسم : بافتن کلاف بدبختی..

  • Pary darya

این خیلی بده، که آدم یکی رو خیلی بخواد. بعد طرف بره، بیاد، هی آدمو بگاد."

رفتی و چیزی که باعث می شود به آدم ها سخت بگیرم تنهایی ست. من از تنهایی به خاطر تو می ترسم. هربار که رو به روی شیشه های خشک شویی محله می ایستم، تنهایی اویزان از گوش هایم، چمپاتمه زده در نگاهم و پیچیده شده در ناف شکمم واضح تر از هر عضو دیگر بدنم منعکس می شود. تنهایی من در سوزش ادرار، در درد پریودی، در بی تاب شدن از وزن سنگین فک پایینی و بی رمق شدن چشم ها. در استرس نحوه ی استفاده از توالت فرنگی و نوشتن فیش بانکی و پیام دادن به استاد مورد علاقه م. از تنهایی کشیدن می ترسم. تنم احساس تنهایی می کند. حالا که تاثیر انتزاعی هیچ کدام از تصویر های آن تصویر گرهایی نیستم که سوژه هایشان دست هایی بلند برای توانایی در آغوش گرفتن خودشان را دارند، خواسته ی یک آغوش معمولی برایم خود تنهایی ست. تنهایی م در نیاز به مهربانی و نوازش است . از تنهایی های بزرگ و طولانی که به مرور برای ورود آدم ها به درونت مرز و ممنوعیت مشخصی می سازد می ترسم. هربار که قسمت هایی از تنهایی را در پیاده روی های عصر های زوج، پشت سرم جا می گذارم، دلم تاب نمی آورد و موقع برگشت دوباره تک تکشان را جمع می کنم و به کنج اتاق بر می گردانم. به زیر پتو. برشان می گردانم در دستشویی های چهل و پنج دقیقه ای شب های سخت. شب های سخت و تنهایی مرا می ترسانند. تنهایی که هیچ وقت انقدر جدی خودش را در زندگی ام پخش و پلا نکرده بود. تنهایی من در اسنپ های قبل از هفت عصر، از خانه تا تئاتر شهر تبریز، تنها بلیط خریدن و تنها نشستن روی آن صندلی ها  ، غم کهنه ی یک زن چهل ساله در هزار سال پیش را روی دلم می نشاند . مرا از آدم ها زده می کند که مجبورم تنهایی غم های کهنه را تحمل کنم. تنهایی در ضعف، بعد از ترک شدن و بدتر از همه ی این ها، از خودت تنها شدن آنقدر زخم می زند که تو مدام فکر میکنی پس چرا بقیه هیچ کاری نمی کنند؟ پس چرا کسانی که زخم ها را کشیده اند برای درک تو سراغت نمی آیند؟ چرا مجبوری در تنهایی هایت تا این اندازه تنها باشی؟ 

بی پاسخی و تنهایی سخت گیری می آورد. من از تنهایی می ترسم. من هربار در پیاده روی های روزهای زوج تکه های تنهایی را در خیابان دور می ریزم و سعی می کنم فراموش کنم اما دلم تاب نمی آورد. می ترسم این تنهایی آنقدر بزرگ و طولانی شود که اگر روزی دوباره برگشتی، آنقدر و آنقدر و آنقدر سخت گیر شده باشم که پشت آن مرز مشخص کنار بقیه نگهت دارم. و تنهایی با من کاری کرده باشد که دیگر بیشتر از خودم به تو فکر نکنم...



کپی شده از وب :ymoon.blog.ir

(:

  • Pary darya

هروقت که مدتی طولانی حرف نمیزنم فوبیای این را دارم که نکند یکهو قدرت تکلمم را از دست داده باشم؟و صدایم قطع شده باشد؟ یا دیشب که خواب بودم مدفوع حشره ای درون دهانم ریخته باشد و صدایم تمام شده باشد؟یا یک پوست تخمه ای بین تارهای صوتی ام گیرکرده باشد؟

امروز صبح که این فوبیابه سراغم امد وسط راه ایستادم و بلندبلند گفتم: یک دو سه..یک دو سه..

پیرزنی که از کنارم میگذشت چشم های چروکیده اش را قلمبه کرد و من باخرسندی صدایم را زیر بغلم زدم وراه افتادم.

  • Pary darya

غم ها برروی تنم راه میروندوجای جای بدنم را مک میزنند ،نیش تیزشان که دراعماق روحم فرومیرود جایی میان قلبم تیرمیکشد..

گوش هایم ازسنگینی بارغم هاسوت میکشند و غمی از  لا به لای انگشت های پایم خودش را به گلویم میرساند و خِـرم را میگیردُ هی خودش را به غده های چرکین بغض هایم می مالد و دستانم گلویم را چنگ میزنند و بدنم در خود میپیچید.

غم ها غده های سرطانی میشوند و بند بند وجودم را میخورند و کف میزنند نیش میزنند کل میکشند و اژیربغض هایم را روشن میکنند و این بارچشم هایم سونامی میکنند و موج هایشان برسواحل لب هایم خنجرمیکشد

  • Pary darya

چی میشد اگردعوتش را قبول میکردم ویک روز صبح،صبحانه را با اومیخوردم؟

چرا نبایداین کار را بکنم؟ازچی میترسم؟چرا این ترس لعنتی ولم نمیکند؟مگرنه اینکه حالا ازادم؟مگرنه اینکه حالا برای بهداشت اخلاقی جامعه خطری ندارم؟از اول هم نداشتم.

زن های زشت ،زن های معمولی برای جامعه خطرندارند.من زشت نبودم اماخوشگل هم نبودم.معمولی بودم،معمولی شدم بعد از انکه دانشجوشدم و ان بینی صدمنی را عمل کردم.

من کپی پدرم بودم پوست سبزه و دماغ بزرگ و پیشانی بلند را از او به ارث برده بودم.مادر هیچ چیز به من نداده بود.به بقیه ی بچه هاچیزی داده بوداما به من دریغ ازیک انگشت پا..


کتاب:من ازگورانی هامیترسم

  • Pary darya

دوست دارم خودمو بزارم بالای یه کوه بعدبا تمام قدرت ازخودم فرارکنم..فرارکنم..فرارکنم..

  • Pary darya
  • Pary darya

میگفت ادمها را نمیشود با چنگ و دندان نگه داشت  ادمهای رفتنی همیشه رفتنی اند..امروز نروند فردا میروند..فردا نروند دوساعت دیگر میروند..

اصلا دنیا دنیای امدن ها و رفتن هاست کسی میرود، دیگری می اید.

 درست است، زخم هایی که بر روی تنت ادمها میکارند پاک نمیشوند ;و ممکن است هرروز درد کنند هر روز عفونت کنند و خون بالا بیاوری..هر روز اشک شوی و بغض شوی..ولی بهتر است بگذاری بروند وقتی که میروند جای خالیشان درد میکند، توی ذوق میرند نبودشان، ولی اگر بمانند دیگر ادمهای سابق نمیشوند هی هر روز زخمی ات میکنند، هی هر روز جانت را به لبت میرسانند ، و هی اشک را در کاسه چشمانت خشکـ میکنند..

من هیچ کدام از حرف هایش را گوش نمیدادم  دوست داشتم ادمهارا با چنگ و دندان حفظ کنم تا باشند و زخم بزنند اصلا باشند و دلم را خون کنند..

به دنبال ادمها میدویدم تا نروند هی به دندان میگرفتمشان و باخود میبردم..هی محکم تر دستشان را میگرفتم تا از دستم در نروند..هی در میان اشک هایم سفت بغلشان میکردم..و ادمها مرا نمیدیدند ادمها دوست داشتنم را نمیدیدند اشک هایم را نمیدیدند ..انقدر مرا ندیدند و ندیدند.. انقدر چشم هایشان را بستند که برایم توده های سرطانی شدند و تمام تنم را در برگرفتند که هر لحظه یکجای بدنم درد میکند از زخم هایشان از خنجر هایی که بر روحم فرو کردند از زخم زبان هایشان از ناجوان مردی هایشان ..و من مسکوت تر از قبل به  توده های سرطانی شان که روز به روز رشد میکند و جایی میان گلویم را میفشارد وتمام تنم را اشک میکند که چشم ها دست ها پاهایم جاری میشود فقط چشمان سردم را میدوزم..و ادمها بی وفاتراز همیشه بازهم مرا نمیبینند..

  • Pary darya

به اغوشش میکشم..خودم را میگویم..اخر میدانید این روزها بیش از پیش دوستش دارم..انقدر طفلکی شده است که هرکه از راه میرسد خنجر زهر الودش را میان قلبش فرو میکند و میگذارد میرود..زهرتمام بدنش را میگرد و هی در خود جمع میشود و میلرزد و هق هقش را درون دستان سردش خالی میکند..طفلکی تراز همیشه  زانوهایش را به اغوش میکشد و دلش میخواد تمام ادمهارا عوق بزند از تمام ادمها فرارکند، حافظه اش را از تمام ادمها پاک کند جایی برود تا کسی نباشد تا اذیتش نکنند تا کارد را به استخوانش نرسانند..ولی هرچه بیشتر تلاش میکند زهر ادمها بیشتر در وجودش رخنه میکند..نمیدانم نمیدانم کجای کار را کج میرود که ته همه چی دل شکسته اش میان دستانش میماند و قلبی که از خنجرهای ادمها تکه تکه شده است..نمیدانم قراراست تا کجا دوام بیاورد و اشک بریزد و دم نزند نمیدانم تا کجا قلبش گنجایش زهر را دارد..نمیدانم چقدر میتواند تاب بیاورد زیر تیغ ادمها..ولی میدانم روزی میرسد که از سنگ شود انقدر ازسنگ که بدنش با زهر انس بگیرد با بدی جان بگیرد و بتواند تمام ادمهارا عوق بزند..بتواند از خودش هم نیزفرار کند..شایدهم مثل همیشه محاسباتش بهم بریزد و در میان خون ها و اشک هایش جان بدهد..

  • Pary darya