افسونگرِامواج

افسونگرِامواج

رو به زوال...

هروقت که مدتی طولانی حرف نمیزنم فوبیای این را دارم که نکند یکهو قدرت تکلمم را از دست داده باشم؟و صدایم قطع شده باشد؟ یا دیشب که خواب بودم مدفوع حشره ای درون دهانم ریخته باشد و صدایم تمام شده باشد؟یا یک پوست تخمه ای بین تارهای صوتی ام گیرکرده باشد؟

امروز صبح که این فوبیابه سراغم امد وسط راه ایستادم و بلندبلند گفتم: یک دو سه..یک دو سه..

پیرزنی که از کنارم میگذشت چشم های چروکیده اش را قلمبه کرد و من باخرسندی صدایم را زیر بغلم زدم وراه افتادم.

  • Pary darya

میگفت ادمها را نمیشود با چنگ و دندان نگه داشت  ادمهای رفتنی همیشه رفتنی اند..امروز نروند فردا میروند..فردا نروند دوساعت دیگر میروند..

اصلا دنیا دنیای امدن ها و رفتن هاست کسی میرود، دیگری می اید.

 درست است، زخم هایی که بر روی تنت ادمها میکارند پاک نمیشوند ;و ممکن است هرروز درد کنند هر روز عفونت کنند و خون بالا بیاوری..هر روز اشک شوی و بغض شوی..ولی بهتر است بگذاری بروند وقتی که میروند جای خالیشان درد میکند، توی ذوق میرند نبودشان، ولی اگر بمانند دیگر ادمهای سابق نمیشوند هی هر روز زخمی ات میکنند، هی هر روز جانت را به لبت میرسانند ، و هی اشک را در کاسه چشمانت خشکـ میکنند..

من هیچ کدام از حرف هایش را گوش نمیدادم  دوست داشتم ادمهارا با چنگ و دندان حفظ کنم تا باشند و زخم بزنند اصلا باشند و دلم را خون کنند..

به دنبال ادمها میدویدم تا نروند هی به دندان میگرفتمشان و باخود میبردم..هی محکم تر دستشان را میگرفتم تا از دستم در نروند..هی در میان اشک هایم سفت بغلشان میکردم..و ادمها مرا نمیدیدند ادمها دوست داشتنم را نمیدیدند اشک هایم را نمیدیدند ..انقدر مرا ندیدند و ندیدند.. انقدر چشم هایشان را بستند که برایم توده های سرطانی شدند و تمام تنم را در برگرفتند که هر لحظه یکجای بدنم درد میکند از زخم هایشان از خنجر هایی که بر روحم فرو کردند از زخم زبان هایشان از ناجوان مردی هایشان ..و من مسکوت تر از قبل به  توده های سرطانی شان که روز به روز رشد میکند و جایی میان گلویم را میفشارد وتمام تنم را اشک میکند که چشم ها دست ها پاهایم جاری میشود فقط چشمان سردم را میدوزم..و ادمها بی وفاتراز همیشه بازهم مرا نمیبینند..

  • Pary darya

به اغوشش میکشم..خودم را میگویم..اخر میدانید این روزها بیش از پیش دوستش دارم..انقدر طفلکی شده است که هرکه از راه میرسد خنجر زهر الودش را میان قلبش فرو میکند و میگذارد میرود..زهرتمام بدنش را میگرد و هی در خود جمع میشود و میلرزد و هق هقش را درون دستان سردش خالی میکند..طفلکی تراز همیشه  زانوهایش را به اغوش میکشد و دلش میخواد تمام ادمهارا عوق بزند از تمام ادمها فرارکند، حافظه اش را از تمام ادمها پاک کند جایی برود تا کسی نباشد تا اذیتش نکنند تا کارد را به استخوانش نرسانند..ولی هرچه بیشتر تلاش میکند زهر ادمها بیشتر در وجودش رخنه میکند..نمیدانم نمیدانم کجای کار را کج میرود که ته همه چی دل شکسته اش میان دستانش میماند و قلبی که از خنجرهای ادمها تکه تکه شده است..نمیدانم قراراست تا کجا دوام بیاورد و اشک بریزد و دم نزند نمیدانم تا کجا قلبش گنجایش زهر را دارد..نمیدانم چقدر میتواند تاب بیاورد زیر تیغ ادمها..ولی میدانم روزی میرسد که از سنگ شود انقدر ازسنگ که بدنش با زهر انس بگیرد با بدی جان بگیرد و بتواند تمام ادمهارا عوق بزند..بتواند از خودش هم نیزفرار کند..شایدهم مثل همیشه محاسباتش بهم بریزد و در میان خون ها و اشک هایش جان بدهد..

  • Pary darya

یکسالگیت مبارک دریایی ترین پری(* و بهترین رفیق تموم روزا..

-این یکسال من زیاد حرف زدم حالا شما بگید..نظر انتقاد پیشنهاد شعر حرف..ناشناس..شناس..

  • Pary darya

دلم برای خودم میسوزد  سخت است ادم دلش برای خودش بسوزد..سخت است که انقدر طفلکی به نظر برسی تا دلت برای خودت بسوزد هی دست خودت را بگیری هی نازش را بخری و بگویی: اه طفلکی من..

وقت هایی که دلم برای خودم میسوزد به اندازه تمام وسعت دنیا کوچک میشوم انقدر کوچک که احساس میکنم حتی در میان لایه های پتو گم میشوم..حتی ممکن است در راه رفتن به دستشویی کسی مرا زیرپایش له کند..

میدانی پاییز انقدر دل برای خودم سوزانده ام که دیگر حتی دلی برایم نمانده است تا بسوزانم هی هرکسی را میبینم مثل تو دستش را میگیرم ومیگویم:میشود کمی دلت را قرض بدهی تا بسوزانمش؟ هرجا که میروم دوست دارم دست کسی را میان دستانم بگیرم و اورا برای خود کنم..

ولی انقدر غم و غصه هارا دود کرده ام که مثل معتادی از غم ها تن و بدنم بوی تعفن غم های گندیده ای را میدهند که جایی میان گلویم مانده اند و نه اشک میشوند ونه فریاد و من در تعفن خود دست و پا میزنم..

من،طفلکی تراز همیشه یکجانشسته است و دستان توی بیچاره که خود غم انگیز ترین دختر فصل هاهستی  را میگیرد غم هایش را روی شانه هایت می اندازت و باهم غم هارا دود میکنیم. اه پاییز صفلکی که از غم های من هرشب و هر روز از چشمان اسمانیت سیل هق هق هایت میبارد..


  • Pary darya
 فقط اونجایی که بعد دوساعت گریه کردن اشک هامو پاک میکنم و هیچکس متوجه نمیشه ولی وقتی زنگ میزنم به مامان ومیگم:بیا دنبالم..همین دو کلمه کافیه تا از پشت تلفنم متوجه بشه و بانگرانی بگه:چرا گریه کردی؟
  • Pary darya

زمانی که برق ها خاموش میشوند غم ها ارام ارام سرکله شان را جایی میان دلم پهن میکنند..کاش غم ها سر و کله نداشتند یا کاش میشد سر و کله غم هارا برید تا دیگر اینورها پیدایشان نشود..که هی نیایند تمام خوشی هارا زهرکنند و هی زندگی را بر فرق سرمان نکوبند

ولی هرشب موقعی که پتورا در خودم جمع میکنم غم ها به تمام افکار و گوشه گوشه های دلم سرازیر میشوند و بساط عیش نوششان را با اشک هایم جشن میگیرند کسی ان وسط کل میکشد و حس میکنم با تیزی هایی که در قلبم فرو میکنند دیگر فردا را نمیبینم..

وقتی که غم هارا خواب میکنم خود نیز چشم هایم را بر روی هم میگذارم حس میکنم اخرین نفس هارا میان ریه هایم میکشم ولی فردایش باز پست تر از همیشه  میگویم میخندم میرقصم و منتظر غم ها تا شب میمانم..

  • Pary darya
وقتی که تاریکی سایه نحسش را بر دل شب می اندازد و بغض های افکار یکی یکی روشن میشوند،
من پشت به تمام کائنات مغزم را در دست میگیرم و سعی میکنم خاطراتی را که هر لحظه در مغزم خون ریزی میکند را خط بزنم..
ولی هرچقدر که سعی میکنم برای فراموشی همانقدر در ان ناتوان تر میشوم..

  • Pary darya

هرکسی به زندگی ادم می اید..یک جوری هم اززندگی ادم میرود..یکی میمیرد و میرود..یکی مهاجرت میکندو میرود..یکی ازدواج میکند ومیرود..یکی هم هست ولی انگاررفته..غم رفتن این اخری از همه شان سنگین تراست..


+کپی شده از وبلاگ نیکولا_ابی

  • Pary darya

دخترک تئاتر خیابانی که موهایش را بنفش کرده بود و گیتار میزد با شوق ذوق از قشنگی های شهرمان میگفت:..سیگاری را اتش زد و موهای بنفشش را از روی پیشانی اش کنار میزد و بند های کتانی زردش را پشت پایش بسته بود و شلوار نودسانتی مد جدیدش ظاهرش را قشنگتر میکرد عجیب شبیه منی خواهد بود که سالها بعد قرار است با موهای سبز رنگم وسیگاری که دائما میان لب هایم باشد دنیارا زیرپاهایم بگذارم و شایدهم مثل او در گروه تئاتر خیابانی کارکنم

  • Pary darya