دُختری در نزدیکی امواج...

(-:عیدتون مبارک عزیزای دل(* انشالله سالی پراز خوبی خوشی باشه براتون[: و به شدت در بی نتی به سر میبریم‌ (*-: 

صبح که با چشم های نیمه باز از اتاق بیرون امدم چشمم به حوض کوچک و ابی روی میز افتاد صدایم را انداختم پس کله ام و گفتم:سلام ماهی گلی

همانطور که به سمتشان میرفتم دخترک را دیدم که بغ کرده کنار حوض نششسته است و میگوید:ماهی گلی مرد،

با ناراحتی نگاهی به دوماهی کردم که روی اب بی حرکت ایستاده بودند سرم را تکان دادم و روی مبل خودم را ولو کردم همینکه چشمانمانم بستم صدای هق هق ریزی به گوشم خورد با تعجب نگاهی به دخترک انداختم که با چشمان اشکی گفت:میای براش تشیع جنازه بگیریم؟

خنده ای کردم و سرم را به علامت منفی تکان دادم و غرق خواب شدم بعد از یک ساعت که بلندشدم دخترک رادیدم که وسط باغچه نشسته است و باهیکل پر از گِل اشک میریزد و هی بر سر صورتش چنگ می اندازد،،،،هیچوقت برای مرگ ماهی گلی های شب عید اشک نریختم حتی گاهی با الف ماهی را از تنگ بیرون می اوردیم و می انداختیم وسط حیاط و  جان دادنش را با شوق نگاه میکردیم،،،ولی امروز واقعا بعد از دیدن اشک های دخترک دلم برای ماهی گلی که مرد گرفت امروز برای اولین دلم غم دارشد از مرگ ماهی گلی شاید اولین باراست که ماهی گلی بی ارزش ترین موجود نیست برایم دیگر‌،،،


روز اولی که پدر خواست دوچرخه سواری یادم بدهد مرا روی چرخ نشاند و اطمینان داد که رهایم نمیکند من هم به پشتیبانی حرفش با سرخوشی رکاب میزدم رکاب میزدم و از صدای جیغ ودادم کل خیابان را گرفته بود ناگهان به خودم امدم من وسط خیابان در حال رکاب زدن و پدری که خیلی وقت است دوچرخه را رها کرده است و باشوق دختربچه شش ساله اش را نگاه میکند. از حس تنهایی مطلقی که گرفتارش شده بودم ترسیدم و جیغ زدم و در نهایت درون جدول کنارخیابان فرود امدم.اینهارا گفتم تابگویم من نیم ساعت بود بدون کمک پدر رکاب میزدم و بدون هیچ ترسی ولی همینکه فهمیدم دیگر کسی نیست تا حواسش باشدتا پناهم باشد سقوط کرم.گاهی زندگی  ادم هاهم همینطور میشود گاهی با حرف هایمان برای کسی پناه میشویم برای کسی تکیه گاه میشویم و او به پشتوانه ما حرکت میکند شایددرطول مسیر اصلا نیازی به کمک مانداشته باشد ولی بودنمان میشود دلگرمیش بودنمان قدرت حرکت میدهد به او ولی امان از روزی که دلگرمی کسی را بگیرم امان ز روزی که کسی حس کند دیگر قدرت حرکت ندارد... دقیقا مثل همان شش سالگی من سقوط میکند.

+پست قبل همچنان ثابت (-:


+این اخرسالی میشود خاموش خوان ها بگویند کیستند؟

این اخرین موجیست که در حوالے ساحل وب دختر دریا رخ میدهد و قرارست شما نگارنده این امواج باشید،بنویسید تمام عیب ها و نقص ها و سوال های مانده در دلتان در این مدت کوتاه و حتی درد دل های۹۵را،،،‌

و شعری کوتاه براے یادگارے

ثابت تا۹۶.

قبل ترها یکی از شب ها مخصوص تخم مرغ رنگ کردن عیدبود کل هیکلمان را رنگی میکردیم اخرش هم چندتا تخم مرغ بد قیافه سر سفره هفت سین خودنمایی میکرد.عکس های ان سال هارا که مرور میکنم منی که  تمام هیکلم پراز رنگ قرمز شده است و موهایی که خودم با قیچی جلویشان چیده ام  و رنگی ابی که روی موهایم زده ام  با لبخندی که انگار دهنم دارد جر میخورد زل زده ام به دوربین...به چشم هایم دقیق میشوم برق شادی درشان بیداد میکند حس میکنم هیچوقت دیگر چشم هایم انقدر برق نزده اند....میدانید دلم برای بچه های این دوره از زمانه میسوزد هیچکدام ازین برنامه هارا ندارند حتی دیگر داخل عکس های خانوادگی هم نیستند همه شان پای تبلت و کوفت زهرمار نشسته اند  و غرق در تنهایی خود سرشان گرم است به دنیای فیک لعنتی...دلم برایشان میسوزد که دیگر  ذوق نمیکنند با دیدن روییدن سبزه عیدشان حتی از ان قلک سفالی هاهم ندارند که پول های عیدی شان جمع کنند و هر روز با ذوق بغلش کنند و کلی فکر خیال در سرشان بپرورانند..

+راستی قالبم برای شما درست است؟برای خودم بهم ریخته است.

ادمایے که میدونن کجا خودشونو به نفهمے بزنن خیلے ادمای فهمیده اے هستن.

  • Pary darya

روز اخر که از خوابگاه قرار بود برویم نگاهی به ساختمان عظیم خوابگاه کردم و در دل گفتم:اگه کلاهمم بیوفته اینجا نمیام دیگه،،،

ولی میدانید حال عجیب دل تنگم برای همان خوابگاهی که چه شب ها یواشکی از پنجره اش بیرون میرفتم و برای غربتم اشک میریختم چه شب هایی که در راه پله خوابگاه مینشستم و اشغال های روی زمین را میشمردم،،،حس میکنم چندسال اینده قطعا دل تنگ این روزهای نحس هم میشوم این روزهایی که سراسر خاطره هستند،و شیطنت هایی که تمامی ندارند و واقعا هم گاهی باعث عذابم میشود این برهه از زمان،،،حال که قراراست تا چند روز اینده عدد سنم بالاتربرود حس بدے دارم، حس میکنم هرچه بیشترمیگذرد بیشتر غرق میشوم درسیاهے در تباهے اینده ای که برای بهترشدنش کارے نمیکنم، نمیدانم چه بگویم نمیتوانم حال دمدمی مزاج این روزهارا بیان کنم، نیاز دارم به کسے که مرا ازین خواب خرگوشے بیرون بکشد و دوباره به زندگی برگردم،،،،

چندسالیست که عید هم برایم عادی شده است انگار ان شوق ذوق قبل را از دست داده ام حس میکنم اصلا زیبانیست بزرگترشدن غم های ادم و دغدغه هایش، بی حس نگاه میکنم شوری که مثل طوفان در میان مردم افتاده است، ولی انگار یک چیزی در وجودم زنده شده است مثلا دیروز که وقت رفتن فیوز برق اموزشگاه را قطع کردم و از ته دل به تکاپو مدیر اموزشگاه میخندیدم، یک چیزے که رنگ بوے عید را ندارد ولی حال خوبیست اینکه میشود شاد بود انگار این روزها با وجود خنثے بودن میتوانم لبخندبزنم، حتی میشود به خراب کاری هایت بخندی چند روز پیش که میم داخل اتوبان ماشین را داد دستم من هم زدربه سرم تا ته گاز را فشار دادم که نزدیک بود تصادف کنیم ولی وقتی ایستادیم همانطور که سرم را روی فرمان گذاشته بودم از ته دل قهقه زدم، میم هم نفس حبس شده اش را بیرون فرستادو تنها لبخندی زد،،،نمیتوانم کلمه خوب یابد برای حال این روزهایم تعریف کنم ولی خب میشود گفت نسبتا بهترم‌، نسبتا حس زندگی در وجودم زنده شده است،،

شما خوبین؟؟

به شدت نیازمند نام چند کتاب و فیلم خوب هستیم هم اکنون به کمکمان بشتابید
گاهے انگار چیزی روی دلت سنگینی میکند،،،،کسے بیایید این حجم از لعنتے حالِ بد را بردارد ببرد با خودش،،،


  • Pary darya