" استرس"

استرس نگاهش دلم را اشوب کرد.تکه اخر پیتزا را رها کردم که هرسه شان پشت سرم بلندشدند. دستش را گرفتم و از در فست فودی بیرون امدیم. از سرمای هوای بیرون در خودم جمع شدم نفسش را به بیرون فرستاد وگفت: لعنتی داشتم از استرس میمردم....بی توجه به او نگاهم میخ خیابان بود و هرلحظه از سرمای هوا بیشتر در خودم جمع میشدم....ازصدای ترمز ماشینش از جا پریدم دستش را گرفتم و سریع سوارماشین شدیم زیر گوشم پچ پچ کنان گفت: نکنه از استرس لال شدی؟

دستم را زیر چانه ام زدم و بیخیال تمام استرس دودقیقه قبل گفتم: راستی پیتزایش خوشمزه بود نه؟

لبخندی احمقانه به حماقت زندگیمان زد وگفت:به شدت خوشمزه بود...به همین راحتی قهقه مان کل فضارا پر کرد و بیخیال به گندی که زده بودیم.زندگی را پرقدرتر ادامه دادیم.


+اگه صورتتو نشوری هرچقدم کرم پودر بزنی بازم سفید نمیشی باور کن مرسی اه (-:



pary darya

هیچوقت خیال نمیکردم برای دیدن زشتیای این دنیا به یک جفت چشم اضافه ترم نیاز داشته باشم

همونطور که چیزی روی برگه مینوشت سرشو بالا اورد نگاهی بهم انداخت وگفت:ازین به بعد برای دیدن نیاز به عینک داری اگه عینکت نباشه ممکنه به شدت تارببینی و،،،با تاسف سری تکان داد.

لبخندی به غرغرهای دکتر زدم و در دل گفتم:میدونی دکتر نقطه مثبت عینک کجاست؟اینکه فرق بین دیدن و ندیدن بعضی از ادما فقط برداشتن یه عینک از چشممه و این یعنی ته ته خوشبختی واسه من،،،،

+کامنت هام تایید شدن(-:ببخشید بابت دیرشدن

pary darya

نقطه صفر امید

 بهش گفتم:میدونی کجای زندگی درد داره؟

اونجایی که هرچی بیشتر دست پا میزنی بیشتر داخل مرداب زندگی غرق میشی...

زهرخندی زد گفت: میدونی کجای زندگی بیشتر درد داره؟

اونجایی که اونقد داخل مرداب فرو رفته باشی که حتی نتونی دست پابزنی...


+دوست دارم تمام راه های ارتباطی ام را باادم هاقطع کنم ...دوست دارم انقدر غرق در تنهایی بشوم که راه برگشتی نباشد.


+قول میدم قطعا امشب تایید بشن (-: ببخشید


pary darya

پسرکوچولوی تخس دوست داشتنی....

چای داغ را به لب هایم نزدیک کردم سرش را بالا اورد و زیر چشمی نگاهی حواله ام کرد یاد قهر یک ماهه مان افتادم رویم را برگرداندم که از کنارم رد شد و به عمد چایی را ریخت روی زمین سپس برگشت وفریاد گفت: نمیینی دارم رد میشم دختره دیوونه اگه میسوختی...

حرفش را نصفه رها کرد ابرویم را بالا پراندم که با اخم گفت: اگر میسوختم میدونی سرتو میبریدم؟

لبخندی به دل نگرانی اش زدم وگفتم: فدای سرم خب؟

با حرص لبش را جوید چشم هایش میگفتند: "اشتی"؟ اما زبانش.... زبانش هنوز به تلخی روز اول بود...با بی قراری دستی به داخل موهایش کشید و به سمت بیرون رفت همانطور که چای دیگری میریختم دادزدم وگفتم: میری بیرون لواشک من یادت نره...

زیر لب چیزی مثل " به همین خیال باش" زمزمه کرد...



+(-: کامنتا امشب تایید میشن...

pary darya ۷ لایک :)

" سعی کن اگه قراره هم تموم شه داخل نقطه اوج تموم شه"

بی توجه به چرت پرت های استاد زبان چرخیدم ومردمک چشم هامو روی چاله گونش ثابت نگه داشتم متوجه نگاهم شد کمی به سمتم چرخید همونطور که چتریاشو کنار میزد گفت: جوونم عزیزم؟

لبخندی زدم گفتم: دلم واسه چال گونت تنگ شده بود

ته خودکارمو گرفتم سمت لپش که خودش خودکارو فرو کرد داخل گونش و خندید...از پشت سرصداشو شنیدم که گفت: چی میگن شما دوتا؟

با کمی مکث گفتم: بچه ها؟اون روزو یادتونه که به چه بدبختی صعود کردیم به بالای اون قله؟

وقتی بالا رسیدیم صدای جیغامون کل دنیارو پر کرده بود؟

دوتاشون که سعی میکردن خندشونو قورت بدن باهم گفتن: اهااا همون روزیو میگی که اقای"ایکس" تورو بغل کرد گذاشت بالای قله؟

بایاد اوری اون روز لبخند بزرگی روی لبم شکل گرفت و حرفمو ادامه دادم گفتم:بزرگترین اشتباه زندگیمونو کردیم که همون روز داخل بالاترین نقطه اووج زندگیمون خودمونو پرت نکردیم پایین...

دست از نوشتن برداشت گفت: خودمون سه تا ازین نقطه های اوج زیاد داریم مثل همون شب افطاری و اون قوطی "زهرماری" که داخل اوج بودیم و به طرز عجیبی به "فنا" اون موقع هم میشد یکم بیشتر ازون زهرماری خورد و داخل نقطه اوج خداحافظی کرد

اونم همونطور که داشت با گوشیش ور میرفت گفت: یا حتی اونشب و قرص های "ژلوفن" اونشب هم.بیشتر به فنا بودیم وهم بیشتر تو اوج اون شبم موقعیت خوبی بود واسه خداحافظی... ولی میدونی رفیق؟ خودمون سه تا خلق شدیم تا میتونیم ازین نقاط اوج بسازیم...و در عین خوشی خداحافظی کنیم نه در عین "فنا"...

با چشم غره استاد حرف را قطع کردیم ولی میدانید من هنوز معتقدم که ما ان روز بزرگترین اشتباه زندگیمان را کردیم که به این زندگی لعنتی " ادامه" دادیم...

pary darya ۱۱ لایک :)

موهایی که در اتش سوختند

کبریت روشن را با عصبانیت به سمت بالا اوردم و در هوا تکانش دادم تا خاموش بشود،،،نفهمیدم چه شد و کی موهایم را اتش زدم،،،با صدای جیغم به داخل اشپزخانه پرید ازدیدن موهایی که اتش گرفته بودند گرخیده بود ولی در کمال بی تفاوتی ابرویی بالا پراند و به سمت بیرون رفت،،،هرچه با دستم موها را میگرفتم تاخاموش شوند بی فایده بود سریع سرم را زیر شیر اب گرفتم که تا  عمق وجودم را سوزاند،،،وقتی موهارا خاموش کردم بویش مثل سوزاندن پشم های گوسفند بود،،،از این بو چندشم شد با اخم چهره ام را جمع کردم به سمت بیرون رفتم روی مبل نشسته بود و معلوم نبود با چه کسی چت میکند،،،راستی گفته ام چقد از او بدم می اید؟ پسره احمق فکر نکرد صورتم میسوخت چه میشد؟

بیخیال او شدم،،،قیچی را برداشتم و موهارا از ته بریدم،،،حال سرم شده است مثل همان عروسک که در پنج سالگی موهایش را با قیچی بریدم،،،،


pary darya ۱۲ نظر ۱۱ لایک :)

هورمون های دخترانه ای که بعد از چندسال یادشان میوفتد که "جنسیتت" مونث میباشد.

همیشه فکر میکردم در افرینشم اشتباهی رخ داده است انگار قراره بود پسرشوم لحظه اخر خدا سرش جایی گرم شده است و وقتی به خودش امده که کار از کار گذشته ومن دختر شده ام...به همین دلیل میزان دخترانگی هایم نسبت به بقیه کمتراست...من همان ادمی که به خاطر لحن بچه گانه ای که دست خودم نیست معمولا زیاد حرف نمیزدم...و معمولا زیاد به خودم نمیرسیدم حوصله این کارهارا نداشتم...اگر خیلی "حالم" خوب بود یک لاک مشکی روی ناخن هایم میزدم که ان راهم بعد از یک ساعت میجویدم...و انقدر زشت بدشکل میشد که به قول سی سی لاک نمیزدم سنگین تربودم...امروز انگار هورمون های دخترانه ام فعال شده بوده اند ... و خیلی چیز ها مهم شده بودند...چهره ام مهم شده بود... صدایم مهم شده بود دورغ چرا حتی یواشکی صدایم را نازک تر میکردم تاببینم چه شکلی میشود؟ بعد سریع دستم را روی دهانم میگذاشتم وبرای خودم در اینه شکلکی در می اوردم...امروز اولین بار بود برای کلاس زبان وسواس به خرج دادم همیشه همان کتانی های مشکی ال استار با مانتوی قهوه ای وشال مشکی میپوشیدم و به ساده ترین حالت ممکن به کلاس میرفتم...ولی امروز از ان مانتو و کتانی ها خسته شده بودم با وسواس مانتو صورتی رنگی را که به یادنمی اورم بیشتر از دوبار به تن پوشیده باشم را پوشیدم... کفش های صورتی عروسکی ام که پاشنه شان کمی پایم را اذیت میکرد را هم پوشیدم از نظر خودم خیلی مضحک شده بودم ...ولی وقتی برق تحسین را درچشم هایش دیدم کمی به خودم امیدوار شدم...امروز اولین روزی بود در انتخاب رژ لب هایم مکث میکردم... امروز اولین روزی بود که  لاک مشکی نزدم... امروز اولین روزی بود که بعد از چندسال دلم برای عروسک هایم تنگ شد...امروز به دخترانگی گذشت... ولی الان که هورمون هایم خاموش شده اند حس خوبی ندارم.... حس میکنم همان تیپ ساده و کمی پسرانه را ترجیح میدهم

pary darya ۱۵ نظر ۲۲ لایک :)

" شعور"

هروقت یاد گرفتید که میزان سنجش یه زن" کارکردش داخل اشپز خونه نیست" اون موقع میتونم به جرات بگم سطح شعورتون ارتقا یافته...



pary darya ۱۲ لایک :)

"اگه"

داخل خیابون دیدمش رومو کردم اونور انگار بی فایده بود دیده بودم اومد سمتم گفت: خوبی دخترم؟چیکار میکنی؟ راستی چی میخونی؟

بلاجبار جواب سوالاشو دادم... به دخترش اشاره کرد گفت: این همون سلیطه ای که موش انداخت اون سال داخل کفشای من .

دخترش بینی عملیشو بالاکشید گفت: خوشبختم خانومی

لبخند طویلی روی لبم شکل گرفت میخواست حرف بزنه یه متر دهنشو باز میکرد تا رژش پاک نشه ناخوناشم قد ناخونای میمون دراز بودن یه لحظه از ذهنم گذشت سختش نیست با این ناخونا؟ به گفتن کلمه "منم" اکتفا کردم.

یه لحظه از ذهنم عبور کرد این دختر همون زنیه که اون سال منو به خاطر زدن یه برق لب بازخواست میکرد؟

انگار خیلی دوست داشت تجدید خاطره بشه که دوباره گفت: راستی اونشب توبودی که داخل غذای ما سوسک پلاستیکی گذاشتی؟

کم کم داشت کنترل لبخندم از دستم در میرفت تو دلم گفتم: بیچاره خبر نداری سوسک واقعی هم داخل غذات ریخته بودم...

+با یاداوری این خاطره ها یه لبخند طویل روی لبم شکل میگیره (((-: در اون برحه از زمان از دست این زن داشتم دیوونه میشدم ولی الان فقط برام خاطرات شیرینی شدن که مزشون از نوتلاهم بهتره...

pary darya ۹ نظر ۱۲ لایک :)

"عقبی"

نحس ترین حس میتونه اون لحظه ای باشه که به خودت میایی میبینی شیش هیچ عقبی از دنیا....


pary darya ۸ لایک :)
دیر امدی دختر
"موج" امد و تمام ارزوهایت باخود برد
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان