افسونگرِامواج

افسونگرِامواج




شیطانی در وجود من زندگی میکند،شیطانی از جنس اب های خروشانِ دریا و به تیرگی ابرهای سیاهِ اسمانِ زندگی ام.
شیطانی به رنگ افسون، و اوکسی است که جادو میکند با گیسوانش تمامِ امواج را:
پَــــــرے دریـــــــــا!

تاحالا شده فکرکنی همه چی یه بازی کثیفه؟

  • Pary darya

#

  • Pary darya

گنجشک نشسته روی درخت خرمالو را با تیر میزند که جلوی پای من میوفتد..

بیل را وسط گردن گنجشک میگذارد که میگویم: خوابیدم،وقتی که بیدار شدم هشت شب بود؛میشه یه روز بخوابم هشت شب ده سال دیگه باشه؟

بیل را با توان محکم تری میان گردن گنجشک فشار میدهد و لبخندی رضایت بخش به کله جدا شده گنجشک میزند و میگوید:ده سال پیش اولین گنجشکی که با تیر زدیم و کله اش را با بیل جدا کردیم همینجا بود چشم بهم بزنی ده سال دیگر همینجا با کله گنشجک کنده شده دیگری ارزو میکردی کاش ده سال پیش بود..

داخل خانه میرود  و داد میزند گنشجک را بیاور گنجشک را برمیدارم و جلوی گربه می اندازم و میگویم: باشه..

  • Pary darya

وی بسیار در جمع فامیل دختری کم رو و خجالتی بود و از کمبود اعتماد به نفس رنج میبرد و بسیار منزوی و دارای روابط عمومی پایین..



  • Pary darya


دردیک پنجره راپنجره ها میفهمند,
معنی کورشدن راگره ها میفهمند!
سخت بالابروی,ساده بیایی پایین!
قصه تلخ مراسرسره هامیفهمند,
یک نگاهت به من آموخت که درحرف زدن,
چشم هابیشترازحنجره هامیفهمند....

+( : تنهادلیل دوست داشتنم پنجرشه..

  • Pary darya


همزمان که داشتم به این فکرمیکردم که در زندگی قبلی ام با دو دست پای اضافی و گوش های دراز چه شکلی بوده ام بلند بلند حرف میزدم  که کاش کسی بود صحفه گوشی ام را تمیز کند و نگاهم را از لکه های قهوه ای چندش میگیرم که وارد اتاق شد و قبل ازینکه فرصت دهد تا بگویم اینجا طویله نیست با دست های چرب چیلی اش که سیب زمینی های سرخ کرده برای شب را داشت میخورد صحفه گوشی را تمیز کرد  و من داشتم باخودم میگفتم کاش دوتا و دست پای اضافی ام را داشتم تا تک تک سیب زمینی هارا از حلقومش بیرون بکشم و صحفه گوشی که برق میزد را درون حلقش..

  • Pary darya

مثل نقطه ای کمرنگ که توی سطرهای زندگی دست پا میزنه..

  • Pary darya

  • Pary darya

+دیگه دوستش ندارم

-ازکجا مطمنی؟

+‌چون وقتی میبینمش دیگه دلم نمیخواد بغلش کنم..

  • Pary darya


درون رگ هایم غمی عظیم تزریق شده است که با هر پر و خالی شدن شش هایم غمی عمیق تر و عظیم تر خودش را درون من جای میدهد..

و زالوهای انسان نما این روزها برای مرحم بودن بدنم را مک میزند تا خون های نجس و زهرالودم را بخورند ولی چه میدانند که جای مکیدن هایشان و زخم هایشان نه تنها از حصارغم بلکه از حصار تمام دنیا مرا رهامیسازند و من از درد این روزهایم راضی ام..

  • Pary darya