دُختری در نزدیکی امواج...

هیچوقت اهل خداخافظی نبودم در فرهنگ لغتم واژه خداحافظی اصلا تعریف نشده است ولی هروقت هرکس یا هرچیزی که دیگرحالم را خوب نکند کنارش میگذارم، این اواخر انگار قلم پیرم انقدر فرسوده شده است که دیگر توان نگاشتن را ندارد.

همیشه بی حد مرز مینوشتم تا بماند،ولی حس میکنم دیگر بی حدمرز نیست انگار فقط نوشتن یک عادت خوب شده است برایم که این را دوست ندارم،و اخرین ستاره اسمان هفت هم خاموش شده است.

نمیگویم خداحافظ چون اهلــش نیستم،نه میمانم نه میروم فقط این حوالی دیگرقلم به دست نمیشوم.

شاید روزی برسد دوباره ستاره این امواج باز هم ابی شود و از دغدغه هایم بگویم برایتان و شما مثل همیشه بی حدمرز بخوانید،نمیدانم فقط میدانم این حوالی خاطرات قشنگی داشت،،،،

+کامنت ها بدون تایید نشان داده میشوند، پاسخ داده نمیشوند احتمالا....

  • غـــــــو غــــا

وقتی میروید مهمانی لطفاچرت پرت هایی را که دخترشان روی دیوار اتاقش نوشته را نخوانید یا حداقل اگر میخوانید نخندید یا حداقلش اگر خندید مسخره اش نکنید یا حداقل حداقلش اگر خندید مسخره کردید دیگر عکس نگیرید بگذارید داخل گروه خانوادگی مرسی اه...

  • غـــــــو غــــا

اصلا فکرش را هم نمیکردم روزی برسد دلم برای زن فضول همسایه تنگ شود عادت کرده بودم هرروز از زیر ذربین نگاهش رد شوم وقتی تنم را با دقت اسکن کرد بگذارد بروم خب زن همسایه چند روزی پایش شکسته است و خانه نشین شده است روزهای اول که این را شنیدم حتی پتانسیل اینکه نماز شکر به جای بیاورم را داشتم...ولی امروز که با کسی برخورد کردم 180 درجه بدتراز زن همسایه بود دوست داشتم سرم را داخل سطل اشغالی کنارم فرو کنم واز ته دل زار بزنم...درک نمیکنم زیر و رو زندگی بقیه به ما چه ربطی دارد که به خودمان اجازه میدهیم سین جیمشان کنیم و از ****زندگیشان هم سردر بیاوریم...البته بعضی چیزهارا هم میدانیم ولی برای زخم زبان زدن بازهم به روی طرف می اوریم مثلا امروز که مادر "شین" را دیدم با کنایه گفت: راستی عزیزم قبول نشدی اخرش نه؟

دقیقا دوبارتاحالا خودش این را پرسیده بود و سه بارهم خواهرش حتی یک بارهم مادرش در مجلس ختم فلانی این سوال را پرسیده بود.

دوست داشتم به روش های مختلفی دارش بزنم ولی لبخندی زدم و برای بار هزارم گفتم: نه....البته فضولی هایش به هینجا ختم نشد وقتی "الف" را دید گفت: این همون فلانیه که داخل بچگی مادرشو از دست داد؟ الانم با شما زندگی میکنه؟چطور؟ از کی؟ چندسالشه؟ چی میخونه؟

هی به خودم میگفتم "پری اروم باش" ولی خب از درون در حال سوختن بودم دوست داشتم چهارتا لیچاربارش کنم و بگویم "به توچه" ولی نفس عمیقی کشیدم و به سوال هایش پاسخ دادم...کمی که گذشت رسیدیم به ماشین داخل دلم عروسی بود "میم" از ماشین پیاده شد پلاستیک هارا از دستم بگیر تا "میم" را دید زد داخل گوشش و گفت: واااه این همون فلانیه؟ چقد بچگیش زشت بود ماشالا این قرصای بدن سازی چیکار میکنناچه خوش قد هیکل شده...واقعا دوست داشتم بنشینم روی زمین وزاربزنم ولی واقعا اگر چیزی نمیگفتم تا اخرعمر به خودم فحش میدادم که چرا جوابش را نداده ام به خاطر همین گفتم " ببخشید که به خاطر قبول نشدنم از شما اجازه نگرفتم...ببخشید اگه به خاطر زندگی کردن "الف" با ما از شما اجازه نگرفتم...ببخشید اگه "میم" واسه خوشگل شدنش از شما اجازه نگرفت...ببخشید واقعا ازین به بعد واسه دستشویی رفتنمونم از شما اجازه میگیریم.

  • غـــــــو غــــا

در خیابان دیدم مادری بچه اش را دعوا میکند سر بچه داد میزد و میگفت:کاش خدا مرگتو بده راحت شیم،،،

بچه گوشه چادر مادر را گرفت و با بغض گفت:مامان ببخشید اشتباه کردم مامان خواهش میکنم مامانی،،،

مادر با عصبانیت چادرش را کشید و با پشت دست محکم در دهانش کوبید وگفت:خفه شو حوصلتو ندارم،،،

شاید کسی در این دنیا وجود نداشته باشد که ان بچه را بیشتر از مادرش دوست داشته باشد نمیدانم،فقط میدانم بچه چند سال دیگر در ذهنش مرور میکند"مادر در خیابان در دهنم زد و دخترکی با چشم هایی که دلسوزی را فریاد میزد نگاهم میکرد"

  • غـــــــو غــــا

از این ستون تا آن ستون  جز دوست داشتنت هیچ فرجی نمیشود.

  • غـــــــو غــــا

خب قطعا اگر من همان دختر پردل جرات یک سال قبل بودم حال از دعوا کردن پدر نمیترسیدم و موتورش را برمیداشتم و با سرعت هرچه تمام تر در خیابان ها گاز میدادم ولی خب نه من آن دختر پر دل جرات قبلی هستم نه حتی پدر ان مرد صبور یک سال پیش که چشم روی خطاهایم ببندد و خب از شما چه پنهان است دفعه قبل که این کار را کردم انقدر سرزنش شدم که حتی تعجب میکنم چطور فکرش به مغزم خطور کرد.

+دلم برای گذشته تارم تنگ شد.

  • غـــــــو غــــا

از دورترین خاطرات بچگی یک تصویر در اینده قَدی خانه قدیمیست که دُختری با موهای ژولیده وچهره رنگ رو رفته خودش را برانداز میکند وغم به دلش سرازیر میشود از گودی زیر چشم هایش.

این روزها که در نقطه صفر وصفر مختصات زندگی ایستاده ام حس همان دختربچه کوچک را دارم که از چهره زرد رنگش در عذاب است ولی کاری برای اراستن خودش نمیکند. خودم را دراینه میبینم از همان اینه ها که گذشته و حال و قدیم زندگی ات را نشان میدهند اینده ای در اینه خودنمای میکند که  خوشی درانتظارش نیست و حالِی که تفاوت زیادی با اینده اش ندارد.

این نقطه صفر صفر وبسیار لعنتیست نمیدانی نقطه شروعت اینجاست؟یاکه نه تمام زندگی را خواب بوده ای و این نقطه انتهایی توست؟

من مثل ان دخترک تمامِ نیستی جانم را در اینه میبینم و کاری برای جاودانگی ام نمیکنم. انگار با یکی از این طناب های چندلایه پایم را به این نقطه بسته باشند و زندگی ام در برابر تمام نقاط دیگر "ارور" دهد و جمله "404not found" را مثل پتک در سرم بکوبد.


+در سرم کلمات میچرخند چینششان برایم سخت شده است تا به روال عادی برنگردم کمتر دست به قلم میشوم.

+میخوانمتان فقط کمی حالِ قلمم خوب نیست اجازه نمیدهد اعلام حضور کنم.



  • غـــــــو غــــا

خب میدانید اگر تا چند روز اینده هم به همین شدت ببارد قطعا سیل پری را میبرد.خب بهتراست دست به دعا شوید خدا شیر ابش را ببندد با تشکر ازشما.



+مثل یک محلول سیرشده از کلمات هستم که تمامی کلمات را دارد "عق"میزند.همین حس را به بلاگ نویسی هم پیدا کرده ام.


  • غـــــــو غــــا

هر قدمی که برمیدارم انگار بیشتر درآغوش ابرها فرو میروم،این خیابان مه گرفته امشب عجیب لعنتیست!



  • غـــــــو غــــا

صداهای عجیبی از اشپز خانه می امد که رعب و وحشت را بیشتر در وجودم زنده میکرد...دودهای سیگاری که از دهانش خارج میشد باعث میشدبر ترسم ثانیه به ثانیه افزوده شود انگار که قدرت تکلمم را از دست داده باشم نگاهم میخ شده بود روی کسی که با عصبانیت سیگار پشت سیگار دود میکرد انگار که در حاله ای از دود نفس میکشیم...پاهای لرزانم را روی سرامیک های یخ خانه حرکت میدادم که تا مغز سرم یخ می بست...انگار که سالهاست اهالی این خانه مرده باشند و کسی در ان نزدیکی ها زندگی نکند در خانه تنها چیزی که جریان داشت مُردگی زنی بود که نفس میکشد.

متوجه رفتنم که شد با صدایی  از ته چاه در می امد گفت:" مراقب روح زندگی ات باش...روزی نرسد از خواب بیدارشوی ببینی زندگی ات را حاله ای از سیاهی گرفته است و روح سفید و پاکت هر لحظه غرق دراین سیاهی شود تا لحظه ای که تمام روح وجسمت به رنگ همین خاکستری گرفته اسمان شود"




+اشک های خدا از اسمان سرازیر شده اند...لعنتی چقدر دلش گرفته است.

  • غـــــــو غــــا