افسونگرِامواج

افسونگرِامواج

شیطانی در وجود من زندگی میکند،شیطانی از جنس اب های خروشانِ دریا و به تیرگی ابرهای سیاهِ اسمانِ زندگی ام.
شیطانی به رنگ افسون، و اوکسی است که جادو میکند با گیسوانش تمامِ امواج را:
پَــــــرے دریـــــــــا!

انگار که دهنم دارد ازلبخند جرمیخورد موهای شانه نکرده ام دورم ریخته اند و چشمانم که انهارا چراغانی کرده ای دارند از ته دل قهقهه میزنند.دستان میم دورم حلقه شده است و مرا درون حلقه اغوش خود فشار میدهد و من با دستان رنگی ام روی صورتش نوشته ام "M.P" و بقیه چهره هایشان را کجُ کوله میکنند.
اگر یکبار دیگر انطور بخندم وشاد باشم بعد از ان میتوانم با خیال راحت بمیرم(-:!
+زندگی ات یکجا متوقف میشود و بعد از ان دیگر زندگی نمیکنی اسمش میشود "روزمرگی" و مرور خاطراتی که برایت شیرین یا تلخ بوده اند.
  • Pary darya

یک نفر مرا درون درد هایم هَـــم میزند.

 سرم میگیرد و درون شکمم فرو میکند و هــــَم میزند.

دستانم را به هم گره میزند و هــــَم میزند.

پاهایم را به گوش هایم میبنددو هـــمَ میزند.

هم میزند،هم میزند،انقدر هــــم میزند تا تبدیل میشوم به محلول فرا سیر شده از دردها که قابلیت انحلال پذیری اش را از دست داده است.

+دوسالگیمان مبارک...

  • Pary darya
از  موهایم خون چکه میکند انگار که افکارم تبدیل شده اند به یک توده خونی و حال مانند اتش فشان فوران کرده اند.
سرم را که تکان میدهم قرمزی پر از نجاست همه جارا فرا میگیرد و بوی تعفن افکارم دارد حالم را بهم میزند...
افکارِ کثیفم را روی در دیوار اتاق با قرمزی خون های مغزم مینویسم و میگذارم در این همه لجن بیشتر غرق شوم انقدر غرق شوم تا....
  • Pary darya

گربه ای در خانه مان چند روز میباشد که فارغ شده است و یک جفت دو قلو بد قواره را به مجموع حیوانات حیاطمان اضافه کرده.

 و شب ها از صدای شادی شان گوش فلک کر میشود . و صدای میو میو هایشان شده است برایمان لالایی...

 فقط نمیدانم چگونه به گربه خانم بگویم دیروزمچ اقای گربه را که با یکی از داف های تیتیش مامانی همسایه درحال لاس زدن بود را گرفتم!حتما از غصه دق میکند بیچاره....

#بیایید حیوان نباشیم

  • Pary darya

به سقف زل میزنم و در سیاهیِ سفیدی اش انچنان محو میشم گویا از اول نبوده ام.

+مرا در خودم حل کرده است، تنهایی را میگوییمـ.

  • Pary darya


در اتاق را باز میکنی 

من پر میشوم از وجود تو

ولی...

بوی عطر نفس هایت نمی اید

صدایت که میزنم...

چشم بستنت را میبینم

ولی 

"جان دلم"گفتن هایت نمی اید...


پر از تمنای که تومیشوم...

به اغوشم می ایی.....

 ولی...

جسمت نمی اید..ـ...

برایت اشک میریزم

سایه روی برگردانت را میبنم!

ولی

صدای فدایت شوم نمی اید...

لب به دوست داشتنت میگشایم

لب گزیدن هایت را میبینم...

ولی

بوسه های اتشینت نمی اید.

این روزها انقدر حقیر شده ام 

که....

خیالت می اید

ولی....

اغوشی برای فشردن تنم نمی اید

  • Pary darya

امد روی پایم نشست و گفت: این نقاشی توعه که کشیدم

یه دختر با موهای گیس کرده که حدس میزدم من باشم را کشیده بود با دو مرد دو طرفم ، که یکی شان داشت محکم بوسم میکرد و ان یکی با چشم های خون الود من را نگاه میکرد.

سوالی نگاهش کردم اب دهانش را قورت داد و گفت: اون اقاهه که پر زور تره و داره بوست میکنه منم اون دختره هم تویی هروقت که خوشحالی موهاتو گیس میکنی....چند لحظه به اون یکی شخصیت نقاشی اش نگاه کرد گفت:اونم همونیه که تورو اذیت میکنه تا بشینی هی گریه کنی هی گریه کنی ولی من مراقبتم!!

گفته ام او فقط هشت ساله دوست داشتنی من است؟!

+کاش ادمها همینقدر میماندند همینقدر کودک و کوچک دوست داشتنی!شاید اگر اوهم بزرگ شود یک روز دختری برای او هی گریه کند هی گریه کند هی گریه کند!!!!

  • Pary darya

چشم هایش مواد مخدری بود که هرشب ندانسته دود کردم، و شده ام معتاد تزریقی که اگر چشمانش را ببندد از بدن درد ناله هایم به اسمان هفتم میرسند.

  • Pary darya


اسلحه را روی پیشانی اش میگذارم و با بی رحمی شلیک میکنم. او مرا با خون های ابی اش که از انگشت اشاره ام روان است میبلعد و درون خود جای میدهدـ.

فقط نمیدانم چرا هنوز که انگشت اشاره ام را میمکم مزه خون های تلخش زیر دندانم می اید!مگر او را نکشتم؟


  • Pary darya


مردمک چشم هایش ثابت نبود و روی جز به جز عضوهای صورتم میچرخید و در اخر روی چشم هایم ثابت میماند،و بازطاقت نمی اورد و از اول تمام اجزا را مرور میکرد انگار که داشت قیافه ام را برای همیشه در تصورش ثبت میکرد.

به خودم تکانی دادم که چشم هایش را قفل کرد در چشمانم.

لب هایش را که گشود هنوز ابراز دل تنگی اش از زبانش بیرون نیامده بود و بالحن سردی که لرزه به جانم خودم نیز انداخت خداحافظی کردم و او انگارفهمیدمن بازهم فرار کردم از تمامیت او.

  • Pary darya